این صدای منه

وقتی با من صحبت می‌کنید، من با گوش دادن به صدایتان به شما خواهم گفت که چه کسی هستید،‌ حالتان چطور است،‌ به کجا می‌روید و حتی می‌توانم درباره هر آنچه پشت حرف‌هایتان پنهان می‌کنید نیز با شما سخن بگویم،‌ بی‌آنکه چیزی از رموز پیشگویی بدانم…

متخصصان صدا به‌سادگی می‌توانند از طریق ارتعاشات صدا متوجه این مسائل شوند. تقریباً می‌توان گفت که کمی شبیه خواندن خطوط دست است. اما دیگر همه به‌خوبی می‌دانند که غیبگویی حقیقت ندارد؛‌ در واقع موضوع اصلی این است که میزان حساسیت ما هنگام ملاقات با شخصی دیگر به میزان چشمگیری افزایش می‌یابد،‌ چرا که سعی داریم خود را به‌گونه‌ای دیگر نشان دهیم،‌ وجودی حقیقی که جسم و روح خود را تسلیم روح دیگری می‌کند و فقط می‌تواند نشانه‌های کوچکی را که در خود می‌خواند رمزگشایی کند. به عبارتی، آنچه برای ضمیرخودآگاه وصف‌ناپذیر و برای ضمیر ناخودآگاه واضح وگویا است.

صدا مانند آینه‌ای، نشان‌دهنده درون خویشتن است.‌ نیاز به تقلب نیست،‌ همه چیز در آن نمایان است: خودتان، شخصیت شما‌،‌ افکار روزمره‌تان،‌ احساستان در هر لحظه،‌ اخلاق و خلق و خو،‌ قدرت و ضعف،‌ ترس،‌ غم و اندوه،‌ خستگی،‌ هیجان و هر شیوه‌ای که به‌واسطه‌ آن افکار و احساسات و سلامت روانی خود را ابراز می‌کنید. زیرا صدا فراتر از یک ارتعاش صوتی ساده است.

در حقیقت صدا بازتابی از روح یا حالت روحی شما، در لحظه‌ای است که صوت را در فضا تولید می‌کنید. صدا از تنفس شما نشأت می‌گیرد و در اصل دستاورد دَم شماست. این صدا از هوای جاری بهره می‌برد، یعنی همان‌ هوایی که در محیط است یا هوایی که برای ارتعاش و منعکس شدنش به آن می‌دمید. در واقع می‌توان گفت که صدا نوعی انرژی است‌ که شما منعکس می‌کنید.

شاید به من بگویید که دیگر صدایتان وجود خارجی ندارد،‌ ‌ناراحتتان می‌کند،‌ یا نمی‌توانید روی آن حساب کنید،‌ به شما آسیب می‌رساند،‌ نمی‌توانید به آن اعتماد کنید،‌ دیگر نمی‌توانید تحملش کنید،‌ به شما خیانت می‌کند،‌ تحمل‌ناپذیر،‌ کنترل‌ناپذیر‌ یا ناقص است،‌ مناسب شما نیست،‌ یا حتی دیگر او را نمی‌شناسید. آن وقت باید به شما بگویم که بهتر است «‌درباره تجربیات فعلی خود با من صحبت کنید.‌» من به شما کمک خواهم کرد تا این ابهام را در ذهن خود برطرف کنید،‌ زیرا این ابهام مانع از این می‌شود که به بهترین شکل ممکن به خود کمک کنید تا بتوانید همچون انسانی مسئول و آزاد زندگی کنید.

صدا همچون یک شخص است،‌ خودی دیگر که معتقد است بی‌آنکه کلمه‌ای بگوید،‌ می‌تواند همه چیز را بیان کند. آیا از خود مراقبت می‌کنید،‌ صدای شما پاسخ خواهد داد. شما در باطن خود چه کسی هستید؟ صدای شما دیر یا زود خواهد گفت. او فقط آنجاست تا در کمال صداقت به شما بگوید چه کسی هستید،‌ با وجود آنکه گاهی سعی می‌کنید در این باره به خودتان دروغ بگویید. با وجود او،‌ بدون شک شما می‌توانید خود حقیقی‌تان باشید.

اگر شما مقید هستید که نسبت به خود و دیگران صادق باشید و همچنین می‌خواهید به ارزش‌های والای خود و دیگران صادقانه احترام بگذارید،‌ اگر در مسیر جستجوی خویش برای تطبیق بیشتر با خودتان هستید و اگر برای یافتن خوشبختی در وجودتان تلاش می‌کنید،‌ پس به صدای درونتان گوش دهید، به‌گونه‌ای که گویی هرگز این کار را انجام نداده‌اید. او تمام دارایی شما و همچنین پتانسیل ذاتی درونتان را آشکار خواهد کرد. این کار با حرکت ساده لب‌های شما صورت می‌گیرد تا ‌بتوانید به دور از هر قضاوتی و در کمال صداقت و سادگی، آوای شخصی و درونی خود را برای برقراری ارتباط به بیرون انتقال دهید،‌ زیرا درست، همان لحظه‌ای که صدا از طریق روابط به معنای برتر خود دست می‌یابد،‌ وجود انسان نیز معنا پیدا خواهد یافت و او را از حیوان متمایز خواهد کرد، چرا که تنها انسان است که می‌تواند افکار خود را در قالب صدا بیان کند.

صدا اسرار را آشکار می‌کند،‌ اگر خوب گوش دهید،‌ خواهید فهمید که چه کسی هستید. کافی است به‌دقت گوش دهید،‌ افکار و احساسات خود را بیان کنید، حرف بزنید،‌ آواز بخوانید،‌ زمزمه کنید،‌ فریاد بکشید،‌ صدا بزنید،‌ آه بکشید،‌ بازی کنید.

صدا حتی می‌تواند شما را تسلی دهد. بله درست است،‌ ‌سعی کنید روزی که احساس افسردگی می‌کنید آواز بخوانید،‌ خواهید دید که چگونه باعث می‌شود ناراحتی‌تان را فراموش کنید. آواز بخوانید، زیرا از شما در برابر بسیاری از بیماری‌ها مراقبت می‌کند. موضوع این کتاب دقیقاً همین است. به صدایتان توجه کنید،‌ زیرا از این طریق می‌توانید‌ رشد کنید،‌ پخته شوید و حتی درمان شوید.

با کمک صدا می‌توان به هزار و یک اکتشاف رسید. اما برای این کار، پیش از هر چیز باید از عضوی مراقبت کنید که امکان تولید صدا را برای شما فراهم می‌کند و باعث تعامل شما با دیگران می‌شود. همچنین با اصلاح شیوه ارتباطی‌ و درک هر چه بهتر آن،‌ می‌توانید سایر توانایی‌های خود را نیز تقویت کنید و در راستای آزادی بیان بیشتر گام بردارید.

بسیاری از بیمارانم به‌دلیل مشکلات کوچکی که برای صدایشان پیش آمده است به من مراجعه می‌کنند؛ من نیز تصمیم گرفته‌ام یافته‌های خود در این مسیر را با شما در میان بگذارم. اگر بخواهم مسیری را که تاکنون طی کرده‌‌ام در یک کلمه توضیح دهم،‌ باید بگویم که من خیلی زود متخصص حوزه اختلال‌های صوتی شدم و در حال حاضر نیز متخصص گفتار درمانی هستم. در طول این سال‌ها به این نکته پی برده‌ام که به‌طور کلی، رابطه روشنی میان اختلالات صدای بیماران و شیوه رفتار آن‌ها وجود دارد. در واقع، متوجه شدم که صدا و واکنش‌های فیزیکی در چه نقطه‌ای باهم تلاقی می‌کنند.

برای پیشرفت بیشتر در این علم لازم بود که دیدگاه روانشناسی‌ام را نیز گسترش دهم. این کار به کمک دوره دانشگاهی معتبری در درمان رفتاری‌-‌ شناختی در شهر لیون فرانسه و از سوی دکتر کوترو مدرس اصلی CBT صورت گرفت. به این ترتیب، رویکرد خود به علم روانشناسی را با متد هیپنوتیزم اریکسونی و تکمیل کردم‌ تا بتوانم با گسترش زمینه تحقیق خود و ارائه طیف وسیعی از ابزار‌های حساس،‌ به افرادی که در جستجوی توسعه فردی هستند به‌ شیوه موثرتری کمک کنم.

اما چگونه بدون صحبت از رفتار،‌ می‌توانیم از صدا سخن بگوییم؟ پیش از هر چیز، باید گفت که صدا پاسخی رفتاری است که از یک سازوکار ذهنیِ مختص هر کس و با هدف خاصِ برقراری ارتباط ناشی می‌شود. از اینجا به بعد زمینه تحقیق گسترده می‌شود.

در واقع،‌ هدف اصلی من این است که نشان دهم چگونه می‌توانیم از طریق درک رفتار صوتی،‌ توانایی‌های ذاتی خود را گسترش دهیم تا در نتیجه،‌ هم احساس بهتری داشته باشیم و هم در شیوه بیان افکار و احساسات خود، از لحاظ جسمی و ذهنی از آزادی عمل بیشتری برخوردار باشیم.

تا زمانی که مردم با صدای خود مشکل نداشته باشند،‌ کمتر به آن توجه می‌کنند؛ اما در هر حال،‌ صدا‌ برای برقراری ارتباط با دیگران ضروری است. فراموش نکنید که صدا فقط بازتابی از شخصیت ما است، همراه با ویژگی‌های پنهانی که باید کشف و آشکار شوند.

امیدوارم پس از مطالعه این کتاب، نگاهی تازه به صدا داشته باشید و این نکته را نیز در نظر بگیرید که اگر بیشتر به صدای خود و دیگران دقت کنید،‌ می‌توانید در بسیاری زمینه‌های دیگر نیز رشد کنید.

اگنس اوژ نویسنده کتاب این صدای من است

برای تهیه کتاب این جا را کلیک کنید

اگنس اوژ یک گفتار درمانگر در لیون از سال 1991، و متخصص در اختلالات زبانی است .

نقد و بررسی کتاب جرات داشته باش

ممکن است شما هم هنگام انجام کارهای کوچک یا بزرگ احساس کنید که نمی‌توانید یا این‌که از پس انجام دادن آن کار برنمی‌آیید. نگران نباشید این حسی مشترک میان، تقریبا تمام مراجعین دکتر فانژه است؛ درواقع این حس مشترک دلیل نوشتن این کتاب است.

فردریک فانژه در کتاب جرات داشته باش، کاربردی‌ترین روش‌ها را برای درمان کمبود اعتماد به نفس به شما اریه می‌دهد. فردریک فانژه خواندن این کتاب را به همه‌ی انسان‌های روی زمین پیش‌نهاد کرده است.

کتاب جرات داشته باش درباره چیست؟

کتاب جرات داشته باش (Oser: therapie de la confiance)برای نخستین بار سال2009 در کشور فرانسه منتشر شد. فردریک فانژه درباره‌ی دلیل نوشتن کتاب جرات داشته باش می‌نویسد: «به عنوان یک روان‌پزشک، متوجه شدم که کمبود اعتماد به نفس، مشکل اصلی تمام افرادی است که اقدام به درمان کرده‌اند. رنج‌های عاطفی یا شغلی بی شماری از این کمبود اعتماد به نفس ناشی می‌شود: ترس از انجام کارهای اشتباه، ترس از قضاوت شدن، ترس از دوست داشتن و دوست داشته شدن.»

فانژه معتقد است که اگر روزی و بر اثر اتفاقی اعتماد به نفس شخصی از بین برود، آسیب‌های زیادی به شخص وارد می‌کند. او می‌گوید:«اعتماد به نفس پیش‌تر یک ویژگی ذاتی تلقی می‌شد، امروزه دیگر سرنوشتی گریزناپذیر نیست: اکنون امکان تغییر وجود دارد، می‌توانید اعتماد به نفس خود را به‌دست آورید حتی اگر تاکنون احساس می‌کردید که آن را نداشته‌اید.»

فردریک فانژه در مقدمه‌ی کتاب جرات داشته باش توضیح می‌دهد که این کتاب درباره‌ی تجربه‌ی مشترک مراجعینش است. «این کتاب را نوشته‌ام تا به آن‌ها کمک کنم که خودشان را از این کمبود اعتماد به نفس ظالمانه رها کنند و به این ترتیب این امکان را به آن‌ها بدهم تا از دورِ باطل شکست خارج شوند. امیدوارم که آن‌ها با خواندن این کتاب، یاد بگیرند که خودشان را بیشتر دوست بدارند، این جرات را پیدا کنند که دست به عمل بزنند و شهامت زندگی کردن در مقابل دیگران را به دست آورند. اغلب آنچه از دست می‌رود، اندکی احترام به خود است و کمی هم تحمل خویشتن.»

یکی از نکاتی که در کتاب جرات داشته باش دارای اهمیت است، استفاده‌ی فانژه از نمودارها، جدول‌ها و آزمایش‌هایی است که به خواننده کمک می‌کند تا میزان تغییرات اعتماد به نفسش را هنگام مطالعه‌ی کتاب متوجه شود. استفاده از این نظرسنجی‌ها یکی از روش‌هایی است که خواننده را درگیر کتاب می‌کند در نتیجه مطالعه‌ی کتاب برای خواننده لذت‌بخش‌تر می‌شود.  

مروری بر فصل‌های کتاب جرات داشته باش

فردریک فانژه کتاب جرات داشته باش را در سه بخش نوشته است. او در بخش اول این کتاب درباره‌ی مکانیسم‌های اعتماد به نفس توضیح می‌دهد و خواندن این بخش را برای همه‌ی خوانندگان الزامی می‌داند. یکی از مهم‌ترین نکاتی که فانژه در نخستین بخش کتاب جرات داشته باش توضیح می‌دهد، دورِ باطل شکست است. این چرخه‌ی معیوب از چند مرحله تشکیل شده است: 1) به خودتان می‌گویید که موفق نمی‌شوید. 2) شکست را پیش‌بینی می‌کنید. 3) فکر شکست شما را می‌ترساند. 4) ترجیح می‌دهید تلاش نکنید. 5) عقب نشینی می‌کنید و کاری انجام نمی‌دهید. 6) نمی‌توانید به آن‌چه می‌خواهید برسید. 7) دیگر نه می‌توانید برای خودتان ارزش قائل شوید و نه می‌توانید به عملکردتان افتخار کنید. 8) برعکس، بیش‌تر از این‌که کاری نکرده‌اید، شرمنده‌اید. 9) از درون خودتان را سرزنش می‌کنید: «می‌بینی که قادر به انجام آن نیستی.» 10) این مسئله، فرضیه‌ی ابتدایی شما را تقویت می‌کند: «هرگز موفق نمی‌شوم!» و باز چرخه از مرحله‌ی اول آغاز می‌شود.
فردريك فانژه توضیح می‌دهد این چرخه‌ی معیوب پرتکرارترین اتفاقی است که درون افراد با اعتماد به نفس پایین رخ می‌دهد. فانژه معتقد است برای شکاندن این چرخه‌ی معیوب کافیست تنها یکی از این مراحل را برعکس عمل کنیم، آن‌گاه مانند ساعتی دقیق چرخ‌دنده‌های اعتماد به نفس ما تنظیم می‌شود.

فانژه در دومین بخش کتاب جرات داشته باش درباره‌ی نگاه‌های متفاوت و گاها غلطی که از کودکی به خود داشتیم بحث می‌کند و مسائلی بنیادی مانند نیاز به دوست داشتن و پذیرفته شدن را بررسی می‌کند. در این فصل دکتر فانژه در‌باره‌ی خود شیفتگی توضیح می‌دهد. او خودشیفتگی را هم نوعی کمبود اعتماد به نفس می‌داند. از نگاه فانژه خودشیفته‌ها کسانی هستند که به یکی از جنبه‌های شخصی خود افتخار می‌کند و او معتقد است تنها عدم اطمینان کامل به خود است که سبب می‌شود یک جنبه از زندگی برای شخصی آن‌قدر پررنگ شود که فقط به آن افتخار کند. مهم‌ترین نکته‌ای که فانژه در این بخش بیان می‌کند «پیش‌داوری کردن» است. او معتقد است که منشا کمبود اعتماد به نفس بیش‌تر انسان‌ها پیش‌داوری‌های ابلهانه و بی‌ریشه است.  

فانژه در  بخش آخر این کتاب درمان‌های کارآمد را برای افزایش اعتماد به نفس به خوانندگان ارائه می‌کند. فانژه معتقد است راه‌های درمان کمبود اعتماد به نفس متفاوت هستند بنابراین هر شخص باید کارآمدترین روش را برای خود انتخاب کند. یکی از ارزش‌مندترین راهکارهای فانژه در بخش سوم «بهتر دوست داشتن خود» است. او می‌نویسد: «تا زمانی که از خودتان قضاوتی منفی دارید، نمی‌توانید اعتماد به نفس‌تان را دوباره به دست آورید. باید صدای درونی که از شما انتقاد می‌کند و مانع عملتان می‌شود را کنترل کنید.» فانژه در ادامه‌ی این فصل تمرین‌هایی را به خوانندگان آموزش می‌دهد که با استفاده از آن تمرین‌ها می‌توانند اعتماد به نفس خود را افزایش دهند. برای مثال خودشناسی یکی از روش‌هایی است با استفاده از آن می‌توانید اعمال و احساسات خودتان را تغییر دهید و در نتیجه اعتماد به نفس خودتان را افزایش دهید.  

درباره فردریک فانژه نویسنده کتاب جرات داشته باش

فردریک فانژه روان‌شناس، مشاور و نویسنده‎ی فرانسوی است. او 11 آوریل سال 1955 در شهر لیون فرانسه متولد شد. فانژه سال 1983 در رشته‌ی عصب‌شناسی از دانشگاه لیون فارغ التحصیل شد و دو سال بعد از همان دانشگاه موفق به کسب مدرک کارشناسی ارشد در رشته‌ی روان‌شناسی شد. او فعالیتش را در دهه‌ی نود با انتشار مقالات علمی در نشریه‌های مختلف آغاز کرد. فانژه در همان سال‌ها به روان‌درمانگری علاقمند شد و روان‌درمان‌گری را به صورت حرفه‌ای ادامه داد. فردریک فانژه تاکنون بیش از دویست کارگاه و کنفرانس در حوزه‌های مختلف برگزار کرده است. موضوع این کنفرانس‌ها استرس، افسردگی و روان‌درمان‌گری بوده است.

فردریک فانژه هم اکنون در دانشگاه‌های مختلف فرانسه، بلژیک و سوئیس مشغول تدریس است؛ او معمولا به عنوان مشاور و کارشناس در برنامه‌های تلویزیونی حاضر می‌شود. یکی از پرطرفدار‌ترین برنامه‌هایی که فانژه در آن شرکت می‌کند برنامه‌ی «مجله‌ی سلامتی» است که هر هفته از شبکه‌ی پنجم فرانسه پخش می‌شود. فانژه در این برنامه درباره‌ی راه‌های افزایش اعتماد به نفس بحث می‌کند.

فانژه تاکنون کتاب‌های زیادی درباره‌ی اعتماد به نفس، اضطراب و افسردگی نوشته است. «زندگی مشترک جرئت می‌خواهد»، «مدیریت رفتارهای یکهویی» و جرات داشته باش سه کتاب فانژه هستند که تاکنون به فارسی برگردانده شده‌اند.   

ترجمه‌ کتاب جرات داشته باش به فارسی

لحن کتاب جرات داشته باش فردریک فانژه مانند بیشتر کتاب‌های روانشناسی صریح و روان است. فانژه در این کتاب از لحنی عامه پسند استفاده کرده است، لحنی که برای عموم مردم قابل فهم باشد. محیا احمدی‌پور تا کنون سه اثر از فانژه را به فارسی ترجمه کرده است، احمدی‌پور کتاب‌های فانژه را از زبان فرانسوی به فارسی برگردانده است، این نکته باعث شده است که ارزش ادبی اثر حفظ شود.

محیا احمدیپور  شاعر و مترجم جوان ایرانی متولد سال 1371 است. تسلط او به زبان فرانسوی باعث شده است ترجمه‌های پرفروشی داشته باشد. «زندگی مشترک جرات می‌خواهد»، «مدیریت رفتارهای یکهویی» و جرات داشته باش سه کتاب پرفروش فردریک فانژه هستند که محیا احمدی پور هر سه را به فارسی ترجمه کرده است.

برای خرید و دانلود کتاب الکترونیکی و پی دی اف جرات داشته باش؛ درمان کمبود اعتماد به نفس اثر فردریک فانژه با ترجمه‌ی محیای احمدی‌پور بر روی این لینک کلیک کنید

آشنایی با نویسندگان کتاب رازشادی والدین دانمارکی

   آیبن دیسینگ سندال مربی معتبر، مؤلف و دارنده مجوز روان‌درمانگری روایتی،MPF ، با سابقه کار خصوصی در کپنهاگ است. او در زمینه مشاوره خانواده و کودکان تخصص دارد. آیبن در اصل معلمی آموزش‌دیده است که پیش از گرفتن مدرکش در روان‌درمانگری روایتی، ده سال در سیستم آموزشی دانمارک مشغول به کار بوده است. او بسیار به کارش علاقه‌ دارد و نام او مرتباً در مجلات، روزنامه‌ها و رادیو ملی دانمارک برای دیدگاه تخصصی‌اش ذکر می‌شود. او همسر و مادر دو دختر با نام‌های آیدا و جولی است. به این وب سایت مراجعه کنید.

    جسیکا جول الکساندر مؤلف، ستون‌نگار و پژوهشگر آمریکایی است. او با مدرک کارشناسی از رشته روان‌شناسی فارغ التحصیل شد سپس به تدریس مهارت‌های ارتباطی نوشتاری اسکاندیناوی و اروپای مرکزی پرداخت. وی سیزده سال است که با همسر دانمارکی‌اش ازدواج کرده و همواره علاقه‌ای شدید به بررسی تفاوت‌های فرهنگی داشته است. به چهار زبان  صحبت می‌کند و با همسر و فرزندانش سوفیا و سباستین در رم زندگی می‌کند. به این وب سایت  مراجعه کنید.

                                                          داستان جسیکا
   زمانی که دوستان از من شنیدند که در حال نوشتن کتابی با همکاری نویسنده‌ای دیگر درباره شیوه والدگری هستم، همه خندیدند. «تو، بی‌تجربه‌ترین مادری که می‌شناسیم، در حال نوشتن کتابی تربیتی هستی؟» نکته جالب توجه این‌جاست که پیش از هر چیز دقیقاً این ضعف من در مهارت‌های غریزی مادرانه بود که مرا به شیوه تربیتی دانمارکی‌ها علاقه‌مند کرد. این پیشامد به‌گونه‌ای عمیقاً زندگی مرا تغییر داد. حال که می‌دانستم اگر برای من مفید واقع شده است، پس قطعاً برای دیگران نیز این‌گونه خواهد بود. می‌بینید، من با مهارت‌هایی غریزی مادرانه‌ که از قرار معلوم به‌طور‌مادرزادی در وجود همه زن‌هاست زاده نشده بودم. در پذیرش این موضوع مشکلی ندارم. من چندان با بچه‌ها جور نبودم. اگر بخواهم صادقانه بگویم حتی آن‌قدرها هم بچه‌ها را دوست نداشتم. من مادر شدم چون این کاری بود که همه انجام می‌دادند. بنابراین، می‌توانید تصور کنید که هنگامی که باردار شدم چه ترسی عمیق وجودم را فراگرفت، «چطور می‌خواهم این کار را انجام دهم؟ حتماً مادری بد خواهم شد!»
    در‌نتیجه، تمام کتاب‌های تربیتی را که به آن‌ها دسترسی داشتم، مطالعه کردم. کتاب‌های بسیاری خواندم. چیزهایی زیاد یاد گرفتم، اما هنوز هم ترسم از بین نرفته بود.

    خوشبختانه با یک دانمارکی ازدواج کرده بودم. بیش از هشت سال با فرهنگ آن‌ها عجین بودم و چیزی که توجه مرا بسیار جلب کرد، این بود که آن‌ها به‌وضوح رفتاری درست با کودکان خود داشتند. من پیوسته شاهد حضور کودکانی شاد، آرام و خوش‌اخلاق بودم و همواره به این فکر می‌کردم که راز آرامش و شادی آن‌ها در چیست؟ اما هیچ کتاب تربیتی را درباره این موضوع پیدا نکردم. 

   زمانی که بالاخره مادر شدم، به خود که آمدم دیدم در حال انجام تنها کاری هستم که از من برمی‌آید. پاسخ تک‌‌‌تک سؤالاتم را از دوستان دانمارکی و خانواده‌ام می‌پرسیدم. از شیر‌دادن به نوزاد تا مسائل تربیتی و تحصیلی، پاسخ‌های فالبداهه آن‌ها را به تمام کتاب‌های داخل قفسه‌ام ترجیح می‌دادم. در طول این سفر به فلسفه‌ای برای پرورش کودکان دست پیدا کردم که چشمانم را گشود و زندگی‌ام را به‌طور‌کلی تغییر داد.

    من به همراه دوست خوبم آیبن به بررسی این ایده پرداختیم. آیبن روان‌درمانگر دانمارکی با سال‌ها تجربه در زمینه کار‌کردن با خانواده‌ها و کودکان است. پرسش ما این بود که آیا روشی به نام فرزند‌پروری دانمارکی وجود دارد؟ تا آن‌جا که آیبن می‌دانست، خیر. ما همه منابع را به‌‌دنبال مطلبی در این باره گشتیم، اما چیزی وجود نداشت. در تمام سال‌هایی که آیبن هم روان‌درمانگر خانواده هم در نظام آموزشی دانمارک مشغول به فعالیت بود، درباره «شیوه تربیت دانمارکی» چیزی نشنیده بود. او به کلِ تحقیقات و تئوری‌های آکادمیک درباره روش‌های والدگری اشراف داشت و بسیاری از آن‌ها را در زندگی خانوادگی خود روزمره انجام داده بود، اما آیا سبک والدگری‌ای متمایز وجود داشت که در فرهنگ خود او نهفته و از دیدش پنهان مانده باشد؟

                                      پیدایش یک طرح       

   هرچه بیشتر درباره این موضوع صحبت می‌کردیم، وجود فلسفه والدگری دانمارکی در نظر ما نمایان‌تر می‌شد، اما آن‌قدر این فلسفه با تار‌و‌پود زندگی روزانه و فرهنگ دانمارکی در‌آمیخته بود که برای ما که در بطن آن زندگی بودیم به‌وضوح قابل مشاهده نبود. هرچه بیشتر به این بافته نگاه می‌کردیم نقش مد نظر ما نمایان‌تر می‌شد. این نقش درست همان جا پیش روی ما قرار داشت:  شیوه فرزندپروری دانمارکی.

   شیوه دانمارکی نظریه‌ای از جانب ماست که بر اساس بیش از ۱۳ سال تجربه، پژوهش، مطالعات تکمیلی و حقایق موجود درباره زندگی روزمره و فرهنگ دانمارکی شکل گرفته است.
   آیبن در زمینه کاری‌اش متخصص است و با نگرشی حرفه‌ای همراه با مطالعات تکمیلی، و الگوهای فرهنگی و تجربه‌های شخصی به بررسی مسائل می‌پردازد. در طول این سفر هر دوی ما با انجام تحقیقات و مصاحبه‌های بسیار با والدین، روان‌شناسان و معلمان درباره نظام تحصیلی دانمارک چیزهایی زیاد آموختیم. مشارکت ما در نوشتن این کتاب به یک میزان بود.

   قصد ما از ارائه این کتاب بیانیه‌ای سیاسی یا کتابی درباره زندگی در دانمارک نیست، یک نظریه فرزند‌پروری است که از نظر ما یکی از عوامل اصلی انتخاب همیشگی دانمارکی‌ها به عنوان جامعه‌ای شاد است. کودکان شاد به‌گونه‌ای پرورش می‌یابند که به بزرگسالانی شاد تبدیل شوند و آن‌ها نیز فرزندانی خوشحال پرورش می‌دهند و این چرخه ادامه خواهد داشت.

    این را نیز می‌دانیم که سبک والدگری صرفاً دلیل شادمانی دانمارکی‌ها نیست. درضمن آگاهیم که عواملی مختلف در شاد‌بودن آن‌ها دخیل است و به‌طورقطع افرادی غمگین هم وجود دارند که در آن‌جا زندگی ‌کنند. دانمارک مدینه فاضله نیست و به‌طورقطع همانند دیگر کشورها مسائل و مشکلات خاص خود را دارد. مقصود این کتاب نیز به‌هیچ عنوان بی‌اعتبار‌کردن امریکا نیست. امریکا کشوری بسیار پهناور است و حقایق و مشاهداتی که در این کتاب بیان می‌شود، عمومیت دارد. جسیکا شخصاً به امریکایی‌بودن خود افتخار می‌کند و با تمام وجود به آن عشق می‌ورزد. او صرفاً این فرصت را داشته است تا جهان را با عینکی متفاوت ببینند -‌به عبارتی دیگر، با «لنزهای دانمارکی» البته اگر شما بخواهید- و همین مسئله موجب شده است تا دید او به زندگی به‌طور‌کلی تغییر کند.
   ما این عینک را به شما هدیه می‌دهیم تا به چشمان خود بزنید و ببینید که وقتی با آن به دنیا می‌نگرید چگونه می‌اندیشید. اگر این کتاب به شما کمک کند تا به نگاهی متفاوت از مسائل دست پیدا کنید، برای ما موفقیتی بزرگ محسوب می‌شود. ممکن است شما از بی‌تجربه‌ترین مادر به والدی خوشحال‌تر و انسانی بهتر تبدیل نشوید، اما امیدواریم که تغییرات شما از نوع مثبت باشد و از این سفر لذت ببرید.

درمان استرس و اضطراب با تابلوهای نقاشی

ایده استفاده از نقاشی‌های مشهور اروپایی برای کاهش استرس و اضطراب ایده متفاوت و منحصر به فردی است که به آن نقاشی درمانی یا هنردرمانی هم می‌گویند. کریستف آندره نویسنده کتاب من ذهن آگاه هستم به عنوان یک روان درمانگر در بیمارستان‌های فرانسه انجام می‌دهد. او درباره یکی از تابلوهایی که عکسش در کتاب آمده چنین می‌نویسد:

نقاشی فقط مخصوص چشم‌ها نیست. برخی تابلوها می‌توانند چیزهایی را در گوش ما زمزمه کنند. درست مانند همین تابلو؛ این، اثری است که باید به آن گوش دهیم. البته که باید به آن نگاه کرد، اما بیشتر حس شنوایی ما را تحریک می‌کند.
گوش دهید، صدای بچه‌هایی را می‌شنوید که مشغول بازی هستند و مادرانشان از آن‌ها می‌خواهند آرام‌تر بازی کنند. باد می‌وزد و برگ‌های درختان خش‌خش می‌کنند. صدای آواز پرندگان به‌گوش می‌رسد. کمی آن طرف‌تر، سگی یا شاید هم چند سگ پارس می‌کنند.
ناگهان، صدای عجیبی شنیده می‌شود. صدا کم‌کم بیشتر می‌شود. هو هو چی چی… صدای لوکوموتیو بخار بیشتر و بیشتر می‌شود، همه جا را فرا می‌گیرد، صدای سوت قطار و حرکت چرخ‌هایش روی ریل در فضا طنین‌انداز می‌شود. چی چی؛ سوتی است که راننده لوکوموتیو با شور و شوق یا از روی عادت، هنگام عبور از پل به صدا در می‌آورد.
سپس همه چیز کم‌کم آرام می‌شود، قطار دیگر ناپدید شده است و فقط از دور کمی صدایش به‌گوش می‌رسد. در یک لحظه، دیگر چیزی باقی نمی‌ماند؛ همه چیز به‌طور نامحسوسی محو می‌شود. دیگر فقط خاطره‌ای از آن به‌جای مانده است. صدای قطار دقیقاً چه وقت متوقف شد؟ چه مدت صدایش به گوش می‌رسید و ذهن ما را درگیر کرده بود؟ آیا این‌ها مسائل مهمی نیستند؟ شاید این‌طور باشد. اما شاید هم نکته‌های بسیاری در آن نهفته باشد، زیرا پاسخ به این پرسش‌ها تا حدی دیدگاه ما را مشخص می‌کند که آیا به ندای زندگی گوش می‌دهیم یا نه.
زندگی، لحظه به لحظه سپری می‌شود. ذهن ما در وهله نخست به‌آرامی همه چیز را به‌خاطر می‌آورد، صدای بچه‌ها، مادران، صدای باد و پرندگان. یا شاید هم صدای پارس سگ یا سگ‌هایی که از دور به‌گوش می‌رسد…

تاثیر روانی اخبار بد بر روحیه و روان

در قسمتی از کتاب من مضطرب استفانی برتولون به عنوان یک روانکاو شرح حال یکی از مراجعین را می‌نویسد. آلبان ۵۳ ساله دچار اختلال اضطراب فراگیر است، او به من گفت:«زمانی که همسرم اخبار تماشا می‌کند تنها چیزی که به سراغم می‌آید ترس است. من با دیدن تصاویر بسیار حساس می‌شوم. در واقع، به اخبار گوش می‌دهم اما اصلا دلم نمی‌خواهد تصاویر را ببینم. این قضیه واقعا برایم سخت است. حتی پیش آمده که با دیدن تصاویر مربوط به زلزله هاییتی یا ژاپن گریه کرده‌ام. واقعا برایم غیرقابل تحمل است! هر بار به خود می‌گویم دنیای ما رو به نابودی است.» شرایطی که در مورد آلبان ۵۳ توضیح داده شده شبیه بسیاری از کسانی است که به استفاده دائمی و یکسره از شبکه‌های خبری فارسی زبان خارجی معتاد هستند. دبیران و خبرنگاران این شبکه‌ها وظیفه دارند به صورت مستمر خبرهای منفی پیرامون ایران را یافته و آنها را منتشر کنند. از خبر تصادف و زلزله، قتل بگیرید تا بی‌کفایتی مدیران در حوزه‌های مختلف اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی …
بنابراین اگر شما مشتری دائمی این شبکه‌ها باشید به صورت بیست و چهار ساعته در معرض حس ناامیدی، نفرت، اضطراب و ترس از آینده قرار خواهید داشت. شما با دیدن ۱۰ دقیقه خبر در روز هم می‌توانید از اوضاع و احوال با خبر شوید، اما باید بدانید که در بقیه اوقات خبرها تکراری است و ببینده به طور مداوم دارد با حس بدبختی و بیچارگی بمباران می‌شود. کیست که نداند شرایط اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی مناسب نیست؟ کیست که مخالف آگاهی رسانی، دانش و انتقال اطلاعات باشد، اما شما در این شبکه‌ها فقط اخبار منفی می‌بینید، هیچ کار مثبتی انجام نمی شود، همه چیز در معرض نابودی است و ما در فقر بدبختی و بیچارگی دست و پا می‌زنیم. این تصویری است که شبکه‌های فارسی زبان خارجی از ایران ارائه می‌دهند. پیشنهاد من این است که به اعصاب و روحیه‌تان رحم کنید و تا حد امکان از دیدن این شبکه‌ها دوری کنید و یا اگر می‌بینید کم ببینید و بدانید که شما در برابر نگاه یک طرفه و سوگیرانه به وقایع ایران قرار دارید. اگر خیلی مایل به آگاه شدن و افزایش اطلاعات هستید، کتاب بخوانید.

تیم دزموند شاگرد تیچ نات هان کیست؟

تیم دزموند نویسنده کتاب مهربانی با خود مدرس ذهن آگاهی و شاگرد تیچ نات هان پدر علم ذهن آگاهی هست. تیچ نات هان، راهب بلندآوازۀ بودایی، فعال صلح و یکی از آموزگاران بزرگ معنوی عصر ماست. او یکی از شناخته‌شده‌ترین استادان ذن و همچنین بنیان‌گذار مکتب بودایی «سنت دهکدۀ پلوم» است؛ که بزرگترین معبد بودایی در اروپا است. نات هان بیش از هفتاد سال است که ذهن‌آگاهی و هنر شادکامی را تدریس می‌کند.

تیم دزموند عضو هیات علمی دانشگاه Antioch است و به صورت تخصصی درحوزه خودشناسی فعالیت می‌کند. او بنیانگذار مرکزpeercollective است که در زمینه ذهن آگاهی به علاقه مندان خدمات ارایه می‌کند.

او در کتاب «مهربانی با خود» به آشنایی با تیچ نات هان پدر علم ذهن آگاهی اشاره می‌کند و می‌نویسد: من در حومه بوستون با یک مادر مجرد و الکلی زندگی میکردم. ما همیشه درگیر مسائل مالی بودیم و حتی یک تابستان، وقتی نوجوان بودم، بیخانمان شدیم. زمانی که به کالج رفتم، بسیار عصبی، افسرده و تنها بودم.

در کالج بود که از طریق یک استاد بوداییِ بهنام و پرآوازه ویتنامی، تیچ نات هان ، با خودشفقتی آشنا شدم. بلافاصله متوجه شدم که این دقیقاً همان چیزی است که از زندگی من گم شده است و دیگر وجود ندارد. بعدازاینکه با شوروشوق مشغول تمرین‌های خودشفقتی شدم، احساس آرامش، شادکامی و آزادی بیشتری را نسبت به قبل احساس میکردم.

خودشفقتی، زندگی من را کاملاً تغییر داد و متحول کرد. من از فردی که درد و رنج بسیار و خودتخریبی داشت، تبدیل به کسی شدم که امروز با خود در صلح است و در روابطم، هماهنگی و صمیمیت زیادی حس میکنم.

بیوگرافی اپرا وینفری و بروس پری

درباره نویسندگان

زندگینامه اپرا وینفری

اپرا با نام کامل اپرا گِبل وینفری در مزرعه‌ای دورافتاده در کازیسکوی می‌سی‌سی‌پی به‌دنیا آمد. مادر او خانم ورنیتا لی بود و پدرش هم آقای وِرنون وینفری نام داشت. نام اپرا درواقع، اُرپا بوده و از روی انجیل انتخاب شده، اما به‌دلیل اینکه تلفظ این نام کمی دشوار است، از همان بدو تولد، اُرپا به اوپرا تبدیل شده است. والدین اپرا بعد از تولد او از هم جدا می‌شوند و سرپرستی نوزاد به مادربزرگ مادری‌اش می‌رسد.

دوران کودکی اپرا وینفری

از همان دوران کودکی، بازی و سرگرمی موردعلاقه‌ی اپرا، اجرای برنامه برای حیوانات مزرعه بوده است و در ۲ سال و نیمگی به‌مدد تلاش و سخت‌گیری‌های مادربزرگش مهارت خواندن را یاد می‌گیرد. از همان کودکی، مهارت‌های اپرا در زمینه‌ صحبت کردن در جمع به‌وضوح مشخص بوده؛ مثلا روزی در کلیسا از رستاخیز مسیح در روز عید پاک برای جمع صحبت کرده است.

وینفری در روز نخست مهدکودک به مربی خود نامه‌ای می‌نویسد و اعلام می‌کند که باید به کلاس اول برود و مهد کودک جای او نیست. نکته جالب این است که بعد از آن سال، به‌صورت جهشی به پایه‌ سوم فرستاده می‌شود. او را در ۶ سالگی به شمال آمریکا، نزد مادر و ۲ برادر ناتنی‌اش می‌فرستند تا در محله‌ای به‌شدت فقیرنشین و خطرناک در میلواکی زندگی کند. او تا سن ۱۲ سالگی با مادرش زندگی می‌کرد. اپرا در زمان کودکی آزار و اذیت زیادی دید و در این کتاب به برخی از این رنج‌ها و ترومای دوران کودکی اشاره کرده است. او با اینکه خیلی مورد آزار و اذیت قرار گرفت و از درون ناراحت بود اما در مورد این موضوع هیچ وقت با کسی صحبت نکرد، چون نمی‌دانست راه درمان و التیام این زخم‌ها چیست؟ البته در کتاب اشاره کرده که به کلیسا به عنوان یک منبع آرامش پناه می‌برده است. در همین دوران شروع به سخنرانی در اجتماعات و کلیساها می‌کند. مثلا یک بار برای سخنرانی، پانصد دلار به‌دست می‌آورد. از آنجا به بعد متوجه می‌شود که می‌تواند و مایل است از این مهارت سخنوری خود کسب درآمد کند.

بعد از مدتی زندگی با پدر، اپرا دوباره باید نزد مادر بازگردد و با امنیتی که در دوره‌ کوتاه زندگی با پدر کسب کرده، خداحافظی کند. سبک زندگی شهری فقیرانه‌ی اپرا، اثرات منفی بر دوران نوجوانی او داشت. او در ۹ سالگی موردتجاوز یکی از افراد مورداعتماد خانواده‌ خود قرار می‌گیرد و این موضوع بر شمار مشکلاتش می‌افزاید. متأسفانه، این تجربه‌ تلخ باز هم برای او تکرار می‌شود. مادر او در زمینه‌ خدمات و نظافت منازل کار می‌کرد و زمان کافی برای نظارت و همراهی با اپرا را نداشت. بعد از سال‌های زندگی سخت و تلخ، اپرا مجددا برای زندگی نزد پدرش به نشویل بازمی‌گردد.

نقش پدر در تربیت اپرا وینفری

اپرا وینفری معتقد است که پدرش ناجی زندگی او بوده و با سخت‌گیری‌هایش به او مسیر زندگی، چهارچوب‌ها، قوانین و البته دنیای کتاب را معرفی کرده است. پدر اپرا وینفری از دخترش می‌خواسته تا به‌صورت هفتگی کتاب بخواند و گزارش خوانده‌هایش را در پایان هفته به او ارائه کند. یکی دیگر از تلاش‌های مفید و سخت‌گیرانه‌ آقای وینفری این بود که دخترش را، روزانه مجبور به یادگیری ۵ لغت جدید می‌کرده و درصورتی‌که اپرا، این برنامه را اجرا نمی‌کرده از شام خبری نبوده است.

وینفری در دوران مدرسه بسیار فعال بوده و علاوه‌بر حضور موفق در کلاس درس در برنامه‌های جانبی نظیر گروه نمایش، گروه بحث و تبادل نظر و مشاوره نیز حضوری فعال داشته است. در یک مسابقه‌ سخنرانی او موفق به دریافت بورسیه‌ کامل دانشگاه دولتی تنسی می‌شود. در سال‌های بعد، به کنفرانسی درباره‌ جوانان در کاخ سفید دعوت می‌شود و همان‌جا توسط یکی از رادیوهای محلی نشویل موسوم به میس فایر پرِونشن بای دابلیو-وی-ال-اُ (miss fire prevention by wvlo) برای خواندن اخبار عصرگاهی انتخاب و استخدام می‌شود.

در سال‌های اول دانشجویی، اپرا به‌عنوان دختر شایسته رنگین‌پوست نشویل و تنسی انتخاب می‌شود. در آن دوران، شبکه CBS هم به او ۲ بار پیشنهاد کاری می‌دهد که اپرا این پیشنهادها را نمی‌پذیرد، اما نهایتا با مشورت با استاد سخنرانی خود نظرش عوض می‌شود. استاد اپرا به او یادآوری می‌کند که کار کردن در شبکه CBS یکی از دلایل مهم بسیاری از دانشجویان برای رفتن به دانشگاه و ادامه تحصیل است، پس چرا این پیشنهاد را قبول نکند. اپرا هر روز در تلویزیونWTVF-TV برنامه اجرا می‌کند و اولین زن آمریکایی-آفریقایی است که مجری اخبار عصرگاهی است. در آن سال‌ها، اپرای ۱۹ ساله در سال دوم دانشگاه به سر می‌برد.

اپرا وینفری و زندگی حرفه ای

بعد از فارغ‌التحصیلی، تلویزیون WJZ در بالتیمورِ مریلند از اپرا برای اجرای اخبار محلی و رویدادهای تازه دعوت می‌کند و او خیلی زود به برنامه‌ گفت‌وگومحور صبحگاهی منتقل و وظیفه‌ اجرای برنامه را به‌صورت مشترک با ریچارد شِر (Richard SHer) عهده‌دار می‌شود. در ژانویه‌ سال ۱۹۸۴، اپرا وینفری به ایلینوی شیکاگو نقل‌مکان می‌کند و به‌عنوان مجری در برنامه‌ی گفت‌وگومحور A.M شیکاگو فعالیت خود را ادامه می‌دهد. این برنامه نیز بسیار موفق بوده و آمارهای بازدید خوبی کسب می‌کرده است. بعد از مدتی، اپرا تصمیم می‌گیرد موضوعات موردبحث برنامه را از موضوعات متداول و سنتی زنانه خارج کند و وارد حیطه‌های به‌روزتر و بحث‌برانگیزتری شود.

در سال ۱۹۸۵، کنسی جونز (Quincy Jones) به‌عنوان تهیه‌کننده‌ای در سینما، اپرا را در تلویزیون می‌بیند و با خود فکر می‌کند که احتمالا این فرد می‌تواند در فیلم جدید او و استیون اسپیلبرگ، کارگردان بزرگ سینما، نقشی ایفا کند. فیلم مذکور براساس رمان آلیس واکر (Alice Walker) به نام «رنگ بنفش» ساخته می‌شود. تا آن زمان تنها تجربه‌ی بازی اپرا وینفری، حضور در برنامه‌ای زنانه موسوم به «تاریخ حضور زنان رنگین‌پوست در نمایش و آواز» بود که در طول جشنواره‌ تئاتر آمریکایی‌-آفریقایی‌تبارها در سال ۱۹۷۸ اجرا شده بود.

شهرت اپرا وینفری

شهرت اپرا بعد از موفقیت فیلم «رنگ بنفش» بیشتر و بیشتر شد و در سال ۱۹۸۵، شرکت تهیه‌کننده و پخش‌ معروف برنامه‌های تلویزیونی کینگ‌ورلد (king world)، حق پخش برنامه‌های اپرا را خریداری و برنامه را در ۱۳۸ شهر توزیع کرد. این رقم برای اولین بار برای یک برنامه تلویزیونی مطرح می‌شد. در آن سال، برنامه‌ی معروف دوناهو نیز در ۲۰۰ شبکه پخش می‌شد، اما اپرا با داشتن تعداد بینندگانی دوبرابر برنامه‌ی نام‌برده و میزان بازدیدی بسیار زیاد در دسته‌ی ۱۰ بازار معروف برنامه‌های تلویزیونی آمریکا قرار گرفت.

در سال ۱۹۸۶، وینفری به‌خاطر نقش و حضورش در جوامع هنری شهری از آکادمی شیکاگو جایزه‌ای ویژه دریافت کرد و ازسوی سازمان ملی زنان آمریکا نیز عنوان زن موفق را به خود اختصاص داد. برنامه‌ی اپرا چندین جایزه اِمی (Emmy Awards) را برای بهترین برنامه از آن خود کرده است.

اپرا وینفری و تهیه کنندگی

در آگوست ۱۹۸۶، وینفری، شرکت خود با نام هارپو (Harpo) را راه‌اندازی کرد و تلاش کرد تا برنامه‌های موردعلاقه‌اش را تهیه و تولید کند. برای نمونه، مجموعه‌‌نمایشی کوتاهی از زندگی گلوریا نایلور (Gloria Naylor) نویسنده‌ رنگین‌پوست و نویسنده‌ی اثر «زنان مجله برستِر» تهیه کرد که خود به‌همراه سیسیل تایسون، روبین گیوِنز، اولیویا کُل، جَکی، پُل کِلی و لین وایت‌فیلد در آن حضور داشتند. این مجموعه‌ی کوتاه در مارس ۱۹۸۹ پخش می‌شد و در ماه مه سال ۱۹۹۰ نیز مجموعه‌ای دیگر به‌نام برستِر پلِیس (Brewster place) با بازی اپرا در شبکه‌ی ABC روی آنتن می‌رفت. علاوه‌براین فعالیت‌ها، اپرا حق پخش برنامه‌ی کافیرز بوی (kaffir boy) را که زندگی‌نامه‌ی مارک ماتابان (Mark Mathabane) بود و به شرایط سخت زندگی و رشد در سایه‌ی تبعیض نژادی در جنوب آفریقا می‌پرداخت و «دلبند» اثر تونی موریسون را نیز از آن خود کرد.

نقش موثر اپرا در گسترش مطالعه و فرهنگ کتابخوانی

در سپتامبر ۱۹۹۶، اپرا وینفری اقدام به راه‌اندازی باشگاه مطالعه در برنامه‌ تلویزیونی کرد. در ۱۷ سپتامبر آن سال، اپرا اعلام کرد که می خواهد کشور را مجبور به مطالعه بیشتر کند. او از طرفداران خود می‌خواست که به کتاب‌فروشی‌ها بروند و کتاب‌هایی را که معرفی می‌کند، خریداری کنند تا باهم درباره‌ هر کتاب در برنامه صحبت و گفت‌وگو داشته باشند. نتیجه‌ی این کار هم بسیار موفقیت‌آمیز بود. مثلا ۶۸ هزار نسخه از کتاب «پایان عمیق اقیانوس» تا ماه ژوئن به‌فروش رفت.

در فاصله‌ هفته آخر آگوست یعنی زمانی که اپرا از نیت خود با ناشران صحبت کرد تا سپتامبر که این برنامه در تلویزیون اعلام شد، انتشارات وایکینگ ۹۰ هزار نسخه‌ی دیگر از کتاب را هم منتشر کرد. بحث و گفت‌وگو درباره‌ کتاب در ۱۸ اکتبر صورت گرفت و ۷۵۰ هزار نسخه دیگر نیز زیر چاپ قرار داشت. این کتاب به پرفروش‌ترین کتاب تبدیل شد و ۱۰۰ هزار نسخه‌ی دیگر هم قبل از فوریه ۱۹۹۷ راهی بازار شد.

این برنامه‌ کتابخوانی، اپرا را به قدرتمندترین زن در حوزه‌ بازاریابی کتاب در آمریکا بدل کرد. تلاش او برای ترغیب به خرید کتاب و کتاب‌خوانی از تمام مقالات، برنامه‌ها و… مؤثرتر و موفق‌تر بود. اما بعد از ۶ سال، در بهار سال ۲۰۰۲، اپرا تصمیم گرفت که دیگر برنامه‌ معرفی و بحث کتاب ماهیانه را تمام کند.

اپرا وینفری و افق‌های پیش رو

اپرا وینفری یکی از موفق‌ترین زنان کارآفرین جهان و پردرآمدترین تهیه‌کننده در حوزه‌ی سرگرمی و برنامه‌سازی در جهان است و در برنامه‌های خیرخواهانه و کمک به سازمان‌های عام‌المنفعه نیز بسیار درخشان و فعال عمل می‌کند. ازجمله سازمان‌های خیریه‌ای که او با آنها در ارتباط است، باید به این موارد اشاره کرد: مُرهاوس کالج، کتاب‌خانه‌ی هارولد واشینگتن، یونایتد نِگرو کالج فاند و دانشگاه دولتی تنسی.

اپرا وینفری ۶۴ ساله، همچنان باهوش، قدرتمند و باخرد به فعالیت خود ادامه می‌دهد. او زنی است که مدام به‌دنبال ارتقای بی‌وقفه‌ی خود در زندگی می‌گردد. اپرا در مصاحبه با افراد مشهور و بزرگ دنیا نظیر دالایی لاما، نلسون ماندلا و مایا آنجلو پرسش‌هایی درباره درس‌های زندگی آنها، شیوه‌ی مبارزه با چالش‌ها و رسیدن به آرامش درونی و صلح مطرح می‌کند و دوست دارد که تجربه‌های ارزشمند مهمانان بزرگ خود را به مخاطبان منتقل کند. اپرا همیشه دانسته‌های خود در زندگی را با دیگران به‌اشتراک می‌گذارد و از شکست ها و موفقیت ها در کنار امید و خوشبختی می‌گوید.

بسیاری از افراد دنیا در زمان رویارویی با چالش‌ها و ازدست‌دادن امید در زندگی از راهنمایی‌ها، روشنگری‌ها و انگیزه‌هایی که اپرا به دیگران می‌دهد، الگوبرداری می‌کنند. به‌خاطر ویژگی همراهی و به‌اشتراک‌گذاری تجربه‌ها، اپرا یکی از مردمی‌ترین افراد و چهره‌های جهان به‌شمار می‌رود. خرد و هوش اپرا و گفت‌وگوهای اپرا با افراد بزرگ و مشهور باعث شده تا میلیون‌ها نفر در سراسر دنیا مدیریت زندگی خود را به‌دست گرفته و رویاهایشان را دنبال کنند.

درباره دکتر بروس پری

بروس پری با مدرک دکتری و دکترای پزشکی، روان‎پزشک کودک و متخصص مغز و اعصاب، مدیر شبکه دنباله عصبی، ‏عضو ارشد آکادمی ترومای کودک،‏ و استادیار روان‌پزشکی در دانشکده پزشکی دانشگاه نورث وسترن ‏در شیکاگو است. او ‏و مایا سازالویتس کتاب پسری كه مثل سگ بزرگ شد را نوشتند، اثری پرفروش كه بر اساس كار او با كودكان ‏بدرفتار است همچنین کتاب متولد‎شده برای عشق، که درباره ماهیت اساسی همدلی است.‏

استن للو کیست؟

مرد جوانی تقریباً سی ساله که کت و شلوار به تن دارد، وارد سالن آمفی‌تئاتر می‌شود، گره کراواتش باز است و نگاهش بی‌فروغ.

من 20 سال دارم – و این پسر گویی تجلی آینده‌ام است. او یکی از همکلاسی‌های قدیمی‌ام در دانشکده بازرگانی است که از سوی مدیر برای الهام‌بخشی و تبلیغات جدید فرستاده شده است.

پس از آن‌که به‌سختی همهمه و هیاهوی جمع را آرام کرد، شروع کرد به بازگویی و شرح قصه زندگی حرفه‌ای خودش. شغلش چه بود؟ دقیقاً خاطرم نیست. شاید مسئول کنترل مدیریت؛ یا مدیر زنجیره تأمین.

با دیدن این پسر، عرقی سرد روی پیشانی‌ام نشست. آیا این آینده من است؟ آیا پس از پنج سال تحصیل، در نهایت، به چرخ‌دنده‌ای گمنام و بی‌هویت در شرکتی چندملیتی تبدیل خواهم شد؟ البته هیچ مخالفتی با مسئولان بخش کنترل مدیریت ندارم (از من نپرسید چرا، زیرا اصلاً نمی‌توانم توضیح بدهم که این شغل دقیقاً چیست) – اما این پسر بسیار فرسوده و ناراضی به ‌نظر می‌رسد.

پدر و مادرهای ما همیشه توصیه کرده‌اند که «خاص» باشیم. یعنی باید از کارمان «لذت ببریم» و (ترجیحاً پول زیادی هم به ‌دست آوریم). نتیجه اخلاقی داستان همواره یکسان بوده است: «… و به همین دلیل، باید در مدرسه تلاش کنی.»

متأسفانه، این شیوه تربیتی آن‌طور که انتظار می‌رفت، موفق نبود. زیرا خوش‌شانس‌ترین افراد در میان ما، حتی با داشتن مدرک تحصیلی معتبر، به‌ناچار تن به لباس رسمی می‌دهند و سکوهای قطار را به مقصد لا دفانس پر می‌کنند. بسیاری دیگر نیز برای یافتن شغلی مناسب به‌ دردسر می‌افتند. آمارهای مختلف نشان می‌دهند بین 34 درصد تا 54 درصد از فرانسوی‌ها از کارشان ناراضی هستند.

از طرفی، کافی است اخبار را دنبال کنید تا متوجه شوید که اقتصاد ما همواره در حال تحول است و این افت‌وخیزهای ناگهانی که موقعیت عده‌ای را ناپایدار می‌کند، می‌تواند برای برخی دیگر فرصت‌هایی چشمگیر فراهم کند. برای مثال، اینستاگرام در 15 ماه نخست و با 13 کارمند، توانست یک میلیار دلار درآمد داشته باشد (و تمام آمارها نشان می‌دهد که راه‌اندازی این شبکه هزینه سنگینی نداشته است). میلیونرهای بیت‌کوین عکس‌های لامبورگینی‌شان را در فیس‌بوک به ‌اشتراک می‌گذارند. پسرهای جوان 23 ساله بر موج تجارت الکترونیک سوار شده‌اند و ماهیانه دستمزدهای پنج رقمی می‌گیرند، به تایلند سفر می‌کنند و هر لحظه از سفرشان را در یوتیوب ثبت می‌کنند.

شاید شما هم فکر می‌کنید فرصتی برای انجام کاری وجود دارد. می‌توانید به‌گونه‌ای دیگر امرار معاش کنید. آزادتر باشید و حتی پول بیشتری به ‌دست آورید. اما چگونه؟ باید بگویم که بدون شک، تحصیلات به‌تنهایی نمی‌تواند ما را به این هدف برساند.

همه چیز از آنجا شروع می‌شود

از آن لحظه سرنوشت‌ساز در آمفی‌تئاتر تقریباً یک‌ سال و نیم گذشته است و من اکنون در آن سوی جهان، در بالی در اندونزی هستم. در کافه‌ای مشرف به دریا نشسته‌ام و رایانه‌ام مقابلم باز است.

به دو دلیل اینجا هستم. نخستین دلیل این است که می‌خواهم چند هفته روی اولین تجارت آنلاینم متمرکز شوم؛ وب‌سایتی به‌منظور مشاوره برای مردان خجالتی که به‌ دنبال جلب نظر زنان هستند (داستانش طولانی است، اما به شما خواهم گفت که این موضوع چه نتیجه‌ای داشت!). دلیل دوم؛ در پادکستی آمریکایی که به آن علاقه‌مند هستم و آن را دنبال می‌کنم، بالی را مقصد «عشایر دیجیتال» معرفی می‌کند. به بیان دیگر، مقصد کارآفرینانی که از طریق وب کسب درآمد می‌کنند و از این فرصت نیز برای سفر بهره می‌برند (آن‌ها بیشتر مکان‌های آفتابی را ترجیح می‌دهند؛ چرا که می‌توانید در آنجا مانند پاشا زندگی کنید، آن هم با هزینه‌ای کمتر از هزار یورو در ماه).

گوینده پادکست برای شناساندن بهتر این افراد، توصیه‌ای ساده دارد؛ «به کافه‌ای در بالی بروید. اگر پسری را با مک‌بوک مشاهده کردید، با او صحبت کنید. او یکی از ما است.»

این دقیقاً همان کاری است که در پنج سال گذشته انجام داده‌ام. با غول شرط‌بندی استرالیایی در کافه‌ای در شیشای تایلند به‌صورت آنلاین گپ زدم. در کنار استخر هتلی پنج ستاره با نویسنده خوش‌آتیه‌ای آشنا شدم. جوانان ناشناسی را ملاقات کردم که از صفر شروع کرده‌ بودند و پیش از 30 سالگی مولتی‌میلیونر شده بودند. در این مسیر با مبتدیان، وبلاگ‌نویسان، هکرها، پنجاه ساله‌هایی که کاملاً به‌روز بودند، پورنوگراف‌ها، بازرگانان الکترونیکی، صاحبان رستوران، برنامه‌نویسان، مشاوران، نویسندگان و بیش از همه، با کارآفرینانی برخورد داشتم که مدیر «شرکتی واقعی» بودند و فقط شیوه‌ای متفاوت برای زندگی (و ساختن امپراتوریشان) برگزیده بودند.

فضاهای کاری و شیوه‌های این مردان و زنان موفق کاملاً متفاوت بود، اما همه آن‌ها دو وجه مشترک داشتند:

1. آن‌ها تصمیم گرفته بودند که کنترل زندگی، درآمد و زمانشان را به‌ دست بگیرند.

2. آن‌ها به این مسئله پی برده بودند که وب، مسیری مستقیم به‌سوی استقلال حرفه‌ای است.

شکی ندارم که همواره حرف زدن از عمل آسان‌تر است. برای آن‌که بتوانید به آن‌ها ملحق شوید، باید مهارت‌های جدید بسیاری را فرا بگیرید، متفاوت بیندیشید و سخت کار کنید. فراموش نکنید مسیر موفقیت طولانی و طاقت‌فرسا است، اما پر از ماجراجویی و ملاقات‌های پیش‌بینی‌نشده نیز خواهد بود.

در این کتاب می‌آموزید که چگونه ایده‌های بی‌شمار خود را مدیریت کنید و بدون سرمایه زیاد، کسب‌و‌کارتان را راه بیندازید و بی‌آن‌که کدنویسی بلد باشید، بتوانید امپراتوری خود را روی وب ارتقا بدهید.

در ادامه، برایتان شرح خواهم داد که چگونه از دانش‌آموزی گمنام به مربی‌ای حرفه‌ای در جذب دیگران و سپس به معروف‌ترین مربی بازاریابی فرانسه تبدیل شدم. در ادامه، تکنیک‌های بازاریابی اطلاعاتی را در اختیارتان قرار می‌دهم تا بتوانید وب‌سایتی را که به ‌زحمت به فعالیتش ادامه می‌دهد، تبدیل به موتوری قدرتمند کنید که پنج نفر به ‌صورت تمام وقت برای آن کار می‌کنند. و البته از داستان زندگی من هم فراتر می‌رویم؛ خواهید دید که چگونه همین شیوه‌ها در واقعیت نیز برای ده‌ها نفر از کارآفرینان وب تأثیرگذار بوده است (از تأسیس برند تجاری لوکس در استرالیا گرفته تا داستان مخفی اینستاگرام، دوره‌های آنلاین آموزش شنا یا به اوج رسیدن با کمک ویدیوهای یوتیوب). متوجه می‌شوید که چگونه کارآفرینان فرصت‌ها را شناسایی می‌کنند و محصولات خود را در اینترنت به فروش می‌رسانند. مهم‌تر از همه، با شیوه اجرای این تکنیک آشنا می‌شوید؛ یعنی پیدا کردن ایده‌ای (مناسب خودتان)، راه‌اندازی اولین محصول و کسب اولین درآمد… و هر آنچه برای شروع کسب‌و‌کارتان در اینترنت و داشتن وقت آزاد بیشتر نیاز دارید، در اختیارتان قرار می‌گیرد.

راندی ای مک‌کیب و مارتین م. آنتونی درمانگران فوبیای حیوانات

مارتین م. آنتونی، استاد بخش روانشناسی و عصب‌شناسی رفتاری در دانشگاه مک‌مستر است. او همچنین، مدیر مرکز پژوهش و درمان اضطراب و مسئول روانشناسان مرکز درمانی سنت ژورف همیلتون اونتاریو است.

او مدرک دکترای خود در رشته‌ی رواشناسی بالینی را از دانشگاه آلبانی یعنی دانشگاه دولتی نیویورک دریافت کرد و دوران انترنی پیش دکترای خود را در دانشگاه مرکز پزشکی میسیسیپی جکسون به اتمام رساند، دکتر آنتونی 12 کتاب و بیش از 90 مقاله علمی و بخش‌هایی از کتاب را در زمینه رفتاردرمانی شناختی و اختلالات اضطرابی به انتشار رسانده است. دکتر آنتونی از انجمن روانشناسی بالینی (انجمن روانشناسی آمریکا)، انجمن روانشناسی کانادا و انجمن اختلالات اضطرابی آمریکا جوایزی کسب کرده است و عضو هیئت انجمن روانشناسی آمریکا و کانادا است. او رئیس اسبق گروه اختلالات اضطرابی انجمن پیشرفت رفتاردرمانی (AABT) است و عضو هیئت سالانه این انجمن بوده است. دکتر آنتونی در حال حاضر مشغول پژوهش بالینی در حوزه اختلالت اضطرابی و تدریس و تحصیل است و به درمان بالینی نیز می‌پردازد. آدرس وبسایت او : www.martinantony.com

راندی ای مک‌کیب عضو برنامه علوم رفتار بالینی در دانشکده علوم بهداشتی و استادیار بخش روانشناسی و عصب‌شناسی رفتاری در دانشگاه مک‌مستر است. او همچنین از مدیران مرکز پژوهش و درمان اضطراب در مرکز درمانی سنت ژورف همیلتون اونتاریو است. او پس از دریافت مدرک دکترای خود در رشته‌ی روانشناسی از دانشگاه تورنتو، دوره انترنی خود را در برنامه اختلال غذا خوردن در بیمارستان عمومی تورنتو گذراند. او مقالات علمی و فصل‌های متعددی از کتاب‌های مختلف را در حوزه‌ی رفتاردرمانی شناختی، اختلالات اضطرابی و اختلالات مربوط به غذا خوردن به انتشار رسانده است. او نویسنده اصلی کتاب تمرینی غلبه بر گاوگرسنگی: راهنمای قدم به قدم رفتاردرمانی شناختی، و از نویسندگان کتاب 10 راه حل ساده برای پنیک: چگونه بر حملات پنیک و علائم جسمی آن غلبه کنیم و به زندگی عادی بازگردیم است. دکتر مک‌کیب عضو هیئت تحریریه‌ی مجله روانشناس بالینی است و دستیار مدیر در کمیته‌ی سالانه‌ی انجمن پیشرفت رفتار درمانی بوده است. او در حال حاضر مشغول انجام پژوهش بالینی، تدریس، و تحصیل است. او به درمان بالینی نیز می‌پردازد.

کریستف آندره کیست؟

 کریستف آندره در سال 1956 از پدری دریانورد و مادری معلم زاده شد. او بسیار سریع به مطالعه آثار فروید روی آورد و از این رو، حرفه پزشکی را انتخاب کرد تا روانپزشک شود.

او 15 سال در شهر تولوز فرانسه به حرفه روانپزشکی مشغول بود. پس از ازدواج، به پاریس نقل مکان کرد و بیشتر روی نوشتن مقالات تمرکز کرد. او بیشتر دوران فعالیتش را در بیمارستان دانشگاه (Sainte-Anne) در واحد روان‌درمانی رفتاری و شناختی سپری کرد و یکی از رهبران درمان‌های شناختی و رفتاری در فرانسه محسوب می‌‌شود. کریستف آندره که در زمینه اختلال اضطراب و افسردگی متخصص است، از جمله نخستین پزشكانی بود كه در سال 2004، در زمینه درمان و پیشگیری از هیجان‌ها، اضطراب و افسردگی شیوه‌های مدیتیشن را به سایر پزشكان ارائه داد و ذهن آگاهی را برای نخستین بار در فرانسه به‌عنوان شیوه‌ای درمانی معرفی کرد. او در سال 2016 نیز موفق به کسب جایزه ژان برنارد از «آکادمی تحقیقات پزشکی» شد.

آثار او از جمله پرفروش‌ترین‌های فرانسه به‌شمار می‌آید که به زبان‌های مختلف ترجمه شده است و جایزه‌های مختلفی را نیز کسب کرده است. او همواره یکی از برجسته‌ترین نویسندگان فرانسوی در زمینه مراقبه و تمدد اعصاب شناخته می‌شود.